فرهنگ لغات استان مرکزی - فرهنگ لغات مشهدالکوبه / اراک
موضوع مطلب: فرهنگ لغات مشهدالکوبه / اراک
زبان ـ لهجه- گویش (در روستای مشهدالکوبه )
برگرفته از پایان نامه آقای علی محمدی
زبان همه اهالى فارسى مىباشد. لهجه مردم مشهد الكوبه شباهت زيادى به لهجه مردم اراك دارد زبان ها، گویش ها و واژگان محلی نواحی گوناگون گنجینه های ممتاز از هویت فرهنگی مردم هستند گنجینه ای بی بدیل و تکرار نشدنی که امروزه به سرعت در حال نابودی و فراموشی هستند. برای حفظ این زبان ها و گویش ها در حال اضمحال که ریشه در تاریخ دیرین ملتی کهنسال دارد کوشش چندانی انجام نمی شود و بر خلاف بناهای باستانی و دیگر یادمان های ملموس حساسیت و توجهی بدان نشان داده می شود این در حالی است که سرعت نابودی زبان ها و گویش ها بسیار سریعتر از یادمان های دیگر است و حتی بسیاری از مردمان محلی بکارگیری لغات بومی و محلی خود را که مهمترین نشانه هویت و فرهنگی آنان است را ناپسند و کسر شأن می دانند و تا بتوانند واژگان فارسی معیار و برخواسته از رسانه های گروهی را جانشین آنها می کنند.
رسانه های گروهی نیز در تداول و شیوع چنین طرز فکری بی تأثیر نبوده اند.
گرد آوری اندوخته زبانی مردم می تواند به غنی کردن زبان فارسی و گویش معیار یاری برساند و روند واژه گزینی را بهبود بخشد اگر زبان فارسی و عموماً زبان های ایرانی فاقد لغت نامه ای جامع و کامل هستند، به این دلیل بود که هیچگاه اهتمامی جدی در گرد آوری و طبقه بندی و مقایسه زبان ها و گویش های ایرانی به عمل نیامده است. هر چند که بسیاری از علاقه مندان و پژوهشگران نواحی گوناگون لغت نامه های متنوعی از گویش محلی خود فراهم کرده و یا منتشر کرده اند، اما این کوشش ها هیچگاه متمرکز نشده و دستاوردهای آنان هیچگاه تلفیق و طبقه بندی نگردیده است.
غنی سازی زبان فارسی و واژه گزینی برای مفاهیم بیگانه، تا زمانی که لغت های محلی گرد آوری و طبقه بندی نشده باشند، عملاً غیر ممکن و بی حاصل است و به نتیجه ای درخور نخواهد رسید چرا که اعداد و تنوع واژگان زنده مانده در گنجینه گویش های محلی بسیار بیشتر از واژگان موجود در فارسی معیار با «فارسی تهرانی» است.
علاوه بر همه اینها گویش ها و لغات محلی منبعی مهم برای بررسی زندگی اجتماعی و آداب و رسوم و خلقیات و رفتارهای مردم هر ناحیه است. در گویش مشهدالکوبه ای می توان لغات بسیاری را پیدا کرد که در زبان فارسی معیار وجود ندارد و بجای آن از لغاتی فرنگی استفاده می شود فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی نیز بجای توجه بیشتر به زبان ها و گویش های محلی، دست به ساخت لغات یا ترکیباتی می زند که سابقه ای در زبان فارسی ندارد.
در اینجا خوانندگان گرامی را به مشاهده و مطالعه این گنجینه غنی و دل انگیز واژگان فارسی دعوت می کنم که بسیاری از آنها در فارسی معیار و نشانه های فارسی وجود ندارند.
آ
آ: وا، آوای تعجب.
آباجی: بزرگترین خواهر.
آب نُبات: آب نبات.
آتیش دود: سوزاندن پهن گاو یا گوسفند در گوشه حیاط تا پس از اینکه آتش بدون دود شد، به چاله کرسی ببرند.
آجال: خرده چوب های جمع شده در جایی.
آجّی: خواهر بزرگ
آجیدَن: فرو رفتن خار بر بدن از لای لباس.
آجین کردن: آج دار کردن سنگ های آسیا که به مرور آج هایش صاف شده باشد.
آرخولُق: آل خولُق نوعی لباس مردانه بلند
آردِبیز: الک نسبتاً ریزی از پوست گوسفند برای الک کردن آرد.
آردِلُن: جایی در جلوی سنگ آسیا که آرد از لای سنگ ها بدان ریزد.
آرِنگ: جهاز (جهیزیه) عروس و خریدهای دیگر عروسی که جلوی تخت داماد گذارند.
آروس: عروس، و نیز یکی از سه شخصیت نمایش بازی ناقالدی که در روز چهلم زمستان برگزار می شود.
آرُوِّه: سوراخی در زیر دیوار باغ برای عبور جوی آب.
آزایلِه: تاپاله گاو که در صحرا افتاده باشد و یک زمستان از آن گذشته باشد.
آزنگلِی: هر چیز که از جایی بطور شل آویزان باشد.
آستُن: صفحه کوچک آهنی با یک دسته بلند که با آن نان خرده های چسبیده به دیوار تنور را تراشند.
آسِّه آسِّه: آهسته آهسته.
آسّیو: آسیاب ، آسیا
آش اُوماج: آش ساده ای از گلوله های خمیر پخته شده در آب جوش.
آش بَلگِ ترشی: آش بلگه (آشت رشته) با چاشنی ترشی.
آش بَلگِ دو: آش بلگ (آش رشته) با چاشنی دوغ
آش بیشیل: آشی برای بیمار یا شخص سرما خورده، مانند آش اماج اما با افزودن شبید خشک
آش ترَخَن دو: آشی که با ترخن دو تهیه شود.
آش چُمچَه کَلِّه: آش بلگ که برای مراسم باران خواهی پخته شود و از ناودان بریزند.
آش ماستُوا: آشی که در شب هفتم فوت به ریش سفیدان دهند و از برنج و نخود و دوغ کشک و پیاز تهیه شود.
آغُشتَن: سفت کردن، کنایه از ظرف غذا یا چای که زیاد پر شده باشد.
آغوشِه/ آغوش: مقداری از ساقه های درو شده گندم یا جو و غیر آن که بتوان با دو دست برداشت و جابجا کرد و نیز یک هشتم «سار» را گویند.
آل: زنی افسانه ای که دشمن زنان زائو است و جگر آن را رباید.
آل خولُق: کت زنانه
آلو گوشواره: آلبالو.
آلو گُووی: آلویی ترش و سیاه و درشت
آمّانِه: آمونه.
آمِخته شدن: یاد گرفتن/ عادت کردن.
آمّونه: انبانه یسه ای از پوست گوسفند با گنجایش حدود ده من گندم.
آهو: خطاابی برای نوازش سگ.
آیه بازی: نوعی بازی کودکان.
ا
اَبَر: چوبی به بلندی حدود 10 سانتیمتر که در آیه بازی بکار رود.
اَتِینا: انسان یا حیوان بد شکل و چموش
اِجباری: سربازی، خدمت نظام وظیفه
اَخیه: چوبی در سوراخ لای دیوار که افسار حیوان را بدان بندند.
اُرُسی: کفش چرمی.
اَرِّه/ عَرِّه: صدا خر
اِسبار: اسوار.بیل زدن
اِسبِز: شپش
اَستِل: استخر اِسفِرز: طحال
اِشنُفتَن: شنیدن
اِسوار: زمینی که با بیل زیر و رو و نرم شده
اِشکَسته/ اِشگَسته/ اِشگِشته: شکسته
اِشنیزِه: آرنج
آفتُو: آفتاب
اُطاق: خانه ای که سقف آن با تیر صنوبر ساخته شود و در حکم مهمانخانه باشد.
اُقُر/ اُغُر: کجا می ری؟ «اقر کردی؟».
اَلیجَک: دستکش
اُلمَز: گیاهی صحرایی که برای سوخت بکار رود.
اَلِنگات ماندن: مانده طولانی و اجباری.
اَلو: آتش بدون دود
اِلواره: آرواره ، چانه انسان یا حیوان
اِمشو: امشب
اَنبونِه/ انبانه: کیسه ای که از پوست گوسفند تهیه کنند.
اِنجِه: گوشت قیمه شده.
اِنگِلِه: آستین لباس
اُو : آب
اُو بَجّی: شنا کن
اُو تُوِّستونی: آب تابستانی آب از یک ماه قبل از تابستان تا آخر تابستان.
اِوجار/ گُوجار: ابزاری برای شخم کردن زمین با گاو
اُوجستن: شنا کردن
اُودَستو: ظرفی آبی که کنار تنور نهند و دست را خیس کنند تا در تنور نسوزد.
اُودو: آب دوغ اُورید: پشم کله گوسفند، و نیز کنایه از کسی که بدنش زیاد بسوزد.
اُوزون: آویزان
اُوسار: افسار
اُوشو: خرده برگ و علف که آب شسته و در جایی جمع کرده.
اُوشور: زمین هایی که آب شسته باشد، و نیز زنانی که در حمام آب بر سر یکدیگر ریزند.
اُوشیر: آبی که به ته ظرف شیر زده باشند.
اُوگَج: گوسفند نر چند ساله و قوی هیکل.
اُوگردون: آبگردان
اُوگَرمِه: (اشکنه ) غذایی که از جوشاندن پیاز داغ در آب بدست آید.
اُوگوشت: آبگوشت.
اُولَمّو: آب لمبو، میوه زیاد رسیده و نرم.
اُوماج شیر: آش اوماجی که بجای آب از شیر استفاده کنند.
اُوماج: آش اوماج.
اُونگ: آونگ
اُووی: آبی، زراعتی که افزون بر آب باران آبیاری شود، مخالف دیمی.
اُویار: آبیار، کسی که آبیاری کند.
اُویارَک: جانوری صحرایی.
اُویِخّو: آخرین آبی که به کشت هویج دهند.
ایوان: جایی مخصوص تنور و پخت نان که سه طرف آن دیوار داشت و طرف دیگر آن برای خروج دود باز بود.
موضوع مطلب: مشهدالکوبه ( حروف ب و پ )
کلمات و واژه ها در گویش مردم مشهدالکوبه ( حروف ب و پ )
ب و پ
بَئرِه: زمین باریک و بلند در زمین های زراعی که دو طرف آن مرز کشیده باشند.
بابُرّی: نوعی نفرین
باپّا: نگاه کن، در مقام تعجب هم بکار رود.
باخور: بخور.
باد دادن: جدا کردن گندم از کاه با نیروی باد
باد سام بَزَنَت: نوعی نفرین
بادم: بارش توامان برف و باران
بادیگِه/ بادیه: ظرفی به شکل کاسه بزرگ اما با دیواره بلندتر.
بار: واحد اندازه گیری وزن، مقدار کالایی که یک خر بتواند حمل کند، معادل 30 من یا حدود 90 کیلو گرم
بارپاز: غربیل، وسیله ای از پوست گوسفند و برای تمیز کردن گندم و جو که سوراخ های از الک درشت تر و از سرند ریزتر است.
باره کاری: کشت پنبه و چغندر و کنجد و خربزه و امثال آنها در حدود روزهای «شصت بهار». زمانی است که گندم نیاز به آب ندارد و می تواند آب را صرف کشت محصولات دیگر کرد.
باشُدن: بلند شدن از جا، سرپا شدن.
باشلُق: شیربها، پولی که پدر عروس از داماد گیرد، این پول معمولاً صرف تهیه جهاز (جهیزیه) می شد و به خانه داماد بر می گشت.
باغ اِسبار/ از اَسوار: بیل زدن و کود دادن و راه اندازی باغ در فصل بهار.
باف شدن: بلند شدن، ایستادن
باکّو: بکوب
باگوم: بگویم.
باگوی: بگو
بالاباد: بالای باد، طرفی که باد می وزد.
بالازده: ترقی کرده
بالیشم: بالش.
باماسّی/ باماستی: خطاب سرزنش به شخص کاهل.
بایدِه: قابلمه متوسط.
بَبَرک کلاه: نوعی بازی
بَبِه: اولاد، خطاب محبت آمیز به کودکان
بتُون: اصل
بِجّی/ بَجّی: فرار کن
بِجّی دُما: برو عقب، برو کنار
بَداُو: بدغذا، ایراد گیر از غذا
بَدی: بده، امر به دادن
بَرّه: گوسفند یک ساله
بُرَ/بُرّا: گندم یا جو درو نشده
بَرُ: برو بَر: راسته ای که هر کس در حال درو کردن آن است.
بُرابُر/ بورّاربُر: مسابقه گذاشتن در درو
بِرار: برادر.
بِرفَستُم: بفرستم.
بَرفِلِه: برف اندک
بَرفِلِه کردن: کم کم برف آمدن.
بَرُم: بروم.
بَرّو: بروب، جارو کن، پارو کن
بُروک بُروک: بریدن و لخته شدن لبنیات
بُرِّه: صدای گاو، بخصوص به وقت تشنگی و گرسنگی یا دور شدن بچه اش.
بزرگ پسر: پسری که تا سن 25 سالگی ازدواج نکرده باشد.
بزرگ دختر: دختری که تا سن 20 سالگی ازدواج نکرده باشد.
بُزمُکَک: (بزمجه) جانوری صحرایی شبیه سوسمار
بَسخِمین: هویج زرد، زردک.
بَسُّر: سر بخور، امر به اندکی جابجا شدن در حالت نشسته یا خوابیده
بِسغِمین: بِسخِمین
بِشِت: به تو، «بِشِت داد»: به تو داد.
بِشِتون: به شما، «بِشِتون داد» : به شما داد.
بِشِش: به او، «بَشِشِ بَدی» : به او بده.
بِشِشون: به آنها، «بِشِشون بَدی»: به آنها بده.
بِشِم: به من، «بِشِم بَدی»: به من بده.
بِشمون: به ما، «بِشِمون بَدی» : به ما بده.
بَغُرچُن: جدا کردن شاخه درخت یا خوشه انگور و امثال اینها.
بَغِّه: صدای بز.
بُغِه: زمخت
بِفروشی: فروشی، کنایه از حیوان یا چیزی که کارایی ندارد.
بَل: فرصت بده، بگذار.
بَلگ: رشته آش، و نیز برگ درخت.
بَلگِه: زرد آلو و هلو و امثال آنها که خشک کنند.
بُن: بام، پشت بام
بِنا کردن: انجام دادن عملی، «بنا کرد به حرف زدن»، «بنا کرد به رفتن»
بَنیش: بنشین.
بودبودَک: پوپک، هدهد، شانه بسر، نامی بر گرفته از صدای «بود بود» پرنده.
بورِه: کسی که پوست و موی بور دارد.
بوستان: جایی که هنداونه و کالک (خربزه) کاشته باشند.
بوستان رویان: برداشت محصول بوستان که هندوانه و کالک (خربزه) باشد.
بیب دایی/ بی بی دایی: دختر دایی
بیب عامو/ بی بی عامو: دختر عمو
بی بی: خواهر بزرگتر و نیز مادربزرگ
بیخینِه: خان بیخینه.
بید: بود
بیده: بوده
بی رِزق : کم چربی، بی مزه
بیکارِه: کسی که زراعت نداشته باشد و شغل دیگری از قبیل کاسبی یا حمامی یا چوپانی داشته باشد.
بیس گِرِه: بیست گره، نوعی قالی به اندازه بیست گره، هر گره برابر با عرض چهار انگشت بسته.
بی قرِا: شلوغ
بیل کار: بیل مقنی
بیل کِلاش: چوبی کوچک به شکل پارو که با آن گل بیل را پاک کنند.
بینُم: ببینم.
بیور: فلفل سبز
بی وَرّا: بچه شلوغ و بی نظم
بی وَرِّه: بد لباس، کسی که لباسش پاره پوره باشد.
پ
پااَنداز: هدیه ای که بستگان نزدیک داماد به محض رسیدن او به خانه داماد بدو دهند.
پا به دری: اسهال.
پاپِتی/ پاپَتی: پا برهنه
پاپیچ: پاتِوَّه
پاتُوِّه: نواری از پارچه ضخیم که به مچ پا پیچند.
پاتیل: دیگ بزرگی که برای پختن حلیم و چغندر و امثال آن کار گذاشته باشند.
پاچین: پیراهن زنانه بلند و چین دار.
پاخا: گندم و جو که کوبیده و خرد شده باشد اما کاه و دانه آن جدا نشده باشد.
پارّو: تخته چوبی دسته دار که با ان برف و کاه و فضولات حیوانات را روبند.
پاشُتُرَک: گیاهی صحرایی و خوردنی با پیازی شبیه گردو.
پاش کِنِه: پله ساختمان
پاشنه صنارّی: کفش زنانه با پاشنه بلند و باریک.
پاشنه گر: ابزاری پهن تر از بیل با دو رشته زنجیر که دو نفر با استفاده از آن زمین زراعی را مرزبندی کنند.
پاقُزَک/ پاقوزَک: (پاغاز) غازیاغه، گیاهی صحرایی و خوردنی که در بهار روید.
پاک: همه، تمامی، کلاً.
پال زدن: از شدت درد یا تب بخود پیچیدن.
پِت پِتَه: با بی میلی غذا خوردن.
پَتلَه: گندم پوست کنده و در آب پخته شده
پِت و پِنیل: لب و دهان/
پَدلِه: پتله.
پَر دادن: حمایت کردن از کسی در کاری
پَرّا: دفعه
پَرازِه: پهلو.
پَرتُم: بخار آب جوش
پَرتو: چوب های کوچکی که در تقاطع با تیرهای سقف بر روی آنها گذارند.
پَرَن: خاکریزی در دو طرف داخل جوی تا تنگ تر شود و آب بالا رود و به زمین زراعی رسد.
پرِنِّی: با عجله پریدن و رفتن پرندگان
پَرّو: وصله ، تکه های پاره شده لباس
پَرِّو پینه کردن: وصله کردن لباس
پَرِّه: دو طرف بیل، و نیز چرخ های چن.
پَرِّه پوش/ پَرّوپوش: ترکیبی از ریزه چوب و پوشال و پشم که پرندگان با آن لانه سازند یا دیواره لانه را پوشانند.
پَس اُو: اولین آبی که به گندم یا جو دهند.
پِستا: نوبت
پِستاچی: یکی از صاحبان گوسفندان که به نوبت در اواخر پاییز به کمک چوپان روند.
پَس چُن: قطعه ای در چن (خرمنکوب)
پَسِ چینه: انگور و میوه های دیگر گه در چیدن جا کانده و بعداً کسی آنها را بیابد و بچیند.
پَس صُبا: پس فردا
پَسَلِه: پنهان.
پُشتِ بُن: پشت بام.
پُشتِ بون: تخته ای که برای وصل کردن تخته های در و هر تخته دیگری بکار رود، و نیز به معنای بام خانه.
پُشتِ کار: چوبی به اندازه دسته بیل که در دار قالی بکار رود.
پُشتِه: مقدار گندم یا جو و امثال آن که یک نفر بتواند بر پشت بگیرد و ببرد.
پِشک/ پِشک انداختن: نوعی قرعه کشی با بالا بردن دست و پایین آوردن آن همراه با باز کردن انگشتان.
َپُشوم: ورم
پَغَر: تاپاله گاو و خرسول خر و پشکل که به مصرف زراعت رسد، اگر به مصرف سوخت برسد بدان هیمه گویند.
پَغَرکو: جایی که پغر را در آن جمع کنند.
پُفتانگُل: نان خشکی که بدان آب زنند.
پُلّو چّوندن: پیچاندن، سفسطه کردن.
پُلّوسیدَن: خود را به کسی نزدیک کردن.
پَلِه: ،سدخاکی ، جایی که یک جوی از روی جوی دیگر می گذرد.
پِلِّه: دوک، چوب باریک و حدود سی سانتیمتری که با آن نخ ریسند.
پَلِّه پوش: مقداری خرده ریز و کاه و تیغ و گیاهان خشک که در جایی جمع شده باشد.
پّلِه کردن: جویی را از روی جوی دیگر عبور دادن
پَلّیدَن: در خاک غلت زدن، کنایه از پرسه زدن و انجام کارهای سطحی و سرسری
پَنجا: واحد گله گوسفند و برابر با پنجاه گوسفند.
پُنِه: قسمت بلندتر در باغ انگور و کنار کرت که مو را روی آن بکارند.
پنیرَک:گیاهی صحرایی با گل آبی و میوه ای به شکل پنیر
پو: پود ، نخ باریک قالی
پُوجار: کفش و گیوه و هر چه پا کنند.
پوس موروکّی/ پوس مولوکّی: شخص به غایت ضعیف و لاغر.
پوکَّک: گیاهی صحرایی
پوکِّه: درخت پیر و پوک شده.
پوکِّه زا در آوردن: به اصل کار پی بردن و اطلاع پیدا کردن.
پولوشِّه: گیاهی بیابانی که ریشه اش به مصرف سوخت رسد.
پیازسَگون: گل حسرت، نوعی گیاه صحرایی
پِی باز کردن: مستقل شدن جوجه از وابستگی به مادر خود.
پیس: هر چیز نجس.
پی سوز: چراغ موشی، چراغی به شکل خاص که با پی (چربی) گوسفند و به واسطه فتیله ای از جنس پنبه سوزد.
پِی شا/ پِی شاه: نفر دوم در قرعه کشی پشک اندازی.
پیش چُن: قطعه ای در چن (خرمنکوب).
پی کُل: گیاهی صحرایی، خار مغیلان
پیلتِه: فتیله چراغ موشی که از تکه ای پنبه لوله شده بود، یا فتیله چراغ لامپا که از نخ پنبه بافته می شد.
پیل سَبَت/ پیل سَبَد: سبدی بافته شده از ساقه گندم برای نگهداری کشک و آبشکی برنج و امثال آن.
پیمال : آدم لاغر با پاهای کج
پینه پَرّو: وصل کردن، و نیز لباس وصله دار
- سه شنبه، 2 دي ماه ، 1393 13:59:02
موضوع مطلب:
لغات در مشهدالكوبه
آغوز =شیر غلیظ بعد از زایمان گوسفند
سانقورچه = چاغاله زردآلو
زج = قره قوروت
گوره ماس = نوعي غذاي محلي ( تركيب شير با ماست )
کلفته گردون = گل آفتابگردان
شو چره = شب چره – پذيرائي شبهاي زمستان بر روي كرسي
قازوله = نوعي ساندويچ محلي
خر کولوچ = گياهي با ساقه بلند و ترد كه مورد علاقه الاغ است
دالون = ورودي مسقف به داخل حياط
دلوچه = دريچه – سوراخ بالاي بام
دریون = مانند در – درگاهي كه تيغه شده باشد
چومچه = ملاقه مسي
او گردون = ملاقه بزرك - آبگردان
چومچه کلک = نوزاد قورباغه
پوجار = گيوه - كفش
اوروسی = كفش چرمي – كفش شهري
وراجین = بالا بزن – تا بزن ( مثل تا زدن دمپاي شلوار )
چوله = چوب نازك و كوچك
علی جک = دستكش (كلمه تركي مي باشد )
چولوک = چروك
انگله = آستين
کونیشنیزه = آرنج
زنج = چانه
گورده = پشت – پشت سينه انسان
کولو مشته = مشت گره كرده
تیجه = سبد حصيري پهن براي آبكش كردن پلو
مژمه = ؟ (احتمالآ مزنه و نرخ باشد ) - فرموده اند : مجمه یا همان سینی مسی بزرگ
تور کولوچه = ؟؟؟
کره زده = كپك زده
کنجاره = نوعي خوراك دام
وله گو = سد جلوي آب هنگام آبياري
شامورتی = سماور حلبي
پیش بون = محوطه جلوي بالاخانه
سیزی = نوعي ساختمان خشتي با طاق ضربي
اورید = آب پز
چلنگ = ؟؟؟ ( احتمالآ ساق پا )
چنگول = نيشگون
بز مکک = بزمجه – نوعي مارمولك
ضعف قیلون = صبحانه
قسله قوجی = پُزدادن
غادار بیچون = ؟؟؟؟
بکلاش = بخاران ( از مصدر خاراندن )
غشو =وسيله اي براي تيمار كردن اسب و الاغ
شیر دون = قسمتي از شكمه يا سيرلبي .( مي گوين بچه را وارونه ناكن شير دون ميشه )
علی چرپو = برف توآم با باران
معدزما = غول بيابوني - آل
زغل تو = ؟؟؟؟
غزم قلفی = سنجاق
شو نشینی = شب نشيني – مهماني شبانه دور كرسي
موریلنگ = ؟؟؟؟
مورینگ = ؟؟؟؟
مرافه = دعوا
دشمون = دشنام – بدو بيرا
هل هرزه = دشنام و فحش ركيك - هرزيه
تخ تخ = مراسم شب عيد كه كودكان بالاي پشت بام ميروند و كيسه اي را آويزان ميكنند و مي گويند : تُخ تُخ
یواشین = نوعي چنگال بزرگ چوبي براي باد دادن خرمن
غمنه = ؟؟؟؟
ملوچ = گنجشك
ماقارو = نوعي حشره سبز رنگ و درشت و بي آزار كه كودكان با آن بازي ميكردند
غالاغ = كلاغ
ورجوال = نيم كيسه اي مانند جوال براي حمل خاك بر روي الاغ
یورد = ساختمان خشتي با طاق ضربي (اصل كلمه تركي است )
خانی خینه = پستو – خانه بيخينه
هیمه دون = محلي براي جمع آوري هيمه و پهن يا پقر به عنوان سوخت زمستاني
لانجین = ظرف سفالي بزرگ براي تهيه خمير
پرتو = چوبهاي كوچك روي سقف اطاق
گرتوله = گردو خاك – كاري كه منجر به گرد و خاك
پنگه پوره = ؟؟؟؟
چورتلی = چمباتمه – نشستن روي كف پا
سر کل = سر لخت – بدون روسري يا كلاه
پا پتی = پاي برهنه – بدون كفش
کوره جده = كوره راه
حصار = حياط
وور تیز = لگد پراني الاغ با صداي مربوط
لغه = لگد
گورون = چوبدست چوپان – چوبي كه گله يا الاغ را با آن مي رانند
دسغاله = داس
دون دره = خميازه
کمون کشه = خمياز توآم با باز كردن دستها براي رفع خستگي
رزه = بند براي آويزان كردن لباس
مار توله = مارمولك صحرايي
قرچه = غضروف - استخوان نرم
ناهار رو = غذاي بين روز – غذاي بين صبحانه و ناهار
اسبار = بيل زدن باغ
کوهه = سرفه
دست پلاره = دست زده – به هم خورده
لری ؟؟؟؟
پاپورکی ؟؟؟؟؟
خیچه = خيكچه – خيك يا مشك كوچك - خوگوله
سوسالنگ = چوبهاي نازك خوشه انگور
زولک = بزي كه در يك سالگي باردار مي شود
قو = تاب
خرسبد = سبد چوبي مخصوص بستن روي الاغ
کنجیله = كوزه متوسط براي جاي ماست
خورید = ؟؟؟؟؟
گوو داد = پرتاب كرد
وور داد = پرتاب كرد
سقت شد = مردن الاغ
خیجیل = قلقلك
چنغاله = اندك - كم
هشتوم = گذاشتم
نادوم = نهادم - گذاشتم
مطبخ – آشپز خانه
غالاغ جره = زاغ – كلاغ كوچك و دورنگ كه به خبر رساني معروف است
گرداله = قلوه - كليه
کودوه = كدو
دندنه = نوعي زنبور زرد
راحتی = قيف
قرابه = ظرف نفت
چاقال پاقال = ؟؟؟ احتمالآ خنزر پنزر
جیزیلیک = دمبه آب شده
جغل دون = عضوي در بدن كه نشان از جرات فرد دارد – زهره يا شيردان و ؟؟؟؟؟
ترکه = چوب نازك
خامه تو = خامه روي نان
زانگوله = زنگ كوچك براي گردن بره و بزغاله - زنگوله
------------------------------------------------------------------------------
متن تکمیلی ایشان نیز به شرح ذیل می باشد
مژمه=همان سینی بزرگ
تور کولوچه=نوعی گیاه کوهی یا کلک خرگوش
چلنگ =ساق پا
غادار بیچون=اروم اروم
زغل تو = بسیار تلخ
موریننگ یا موریلنگ= انسان زیرک
وردلنگی=مرغی که هر جای که میرسد تخم میگزارد
غمنه= اروم حرف زدن در گوشی
ماقارو= سوسک کوهی که رنگ زیبای دارد
پنگه پوره=اشغال های گوشت مثل پوست مرغ
اورید = سوختن توسط اب
قورچه= زنگ برنجی سگ
لری= انسان بسیار لاغر
پاپورکی=انسان شلخته با موهای پریشان
خورید= خراب شدن دیوار
چنغاله=یک خوشه انگور به تعدادی خوشه کوچکتر تقسیم شده که به انها چنغاله میگویند
کودوه=جمجمه سر
جغل دون=محل جمع غذای مرغ یا معده
لانجین= ظرف بزرگ سفالی که به جای تشت استفاده میشود
دیم =صورت انسان
پوراسه=چربی های غیر قابل استفاده گوسفند
موضوع مطلب:
اصطلاحات و کنایات:
فلانی مثل سگ قافاله است یعنی هر چند هم تلاش می کند باز از دیگران عقب تر است. در گذشته ها که
حمل و نقل با شتر انجام می شد ساربانان برای نگهبانی باروبند چند سگ هم داشتند. سگ ها همیشه
جلوقطار شتر می رفتند (ردیف شترها را قطار می گفتند)اما وقتی به در کاروانسرا می رسیدند چون تکلیف
روشن نبود که قافله به کدام قسمت کاروانسرا می رود، لذا سگ ها جلوی در می ایستادند تا هر جا که قافله
می رود آنها هم بروند بنابراین این سگ قافله در راه رفتن همیشه جلو است اما دیرتر از بقیه به مقصد می رسد
و از همه عقب تر است.
«مثل کنگره دم باد است»کنایه از شخصی که جا و مکان ثابتی ندارد و دائم مثل کنگره خشک شده جابجا می شود.
« از چن به در زده» گاوی که از خستگی خرمنکوبی از خرمن بیرون بزند کنایه از آدمی که از کاری خسته و
عصبی شده و طاقتش سر آمده است.
«از ورش مونده» به کسی گویند که غذای او یا محبت به او و یا دارایی های او ظرفیت یا لیاقتش باشد.
«پیرهن دو تا شده» کنایه از آدم تازه به دوران رسیده.
«به تون و تبس که ضرر کرده» به جهنم یا به درک که ضرر کرده به کسی گویند که به نصیحت گوش نداده و در
نهایت با عواقبی مواجه شده است.
«به گیج کار رفته» به کسی گویند که کاری را جدی گرفته و عمیق بدان می پردازد.
«برو به گیجش» تاکید به جدی گرفتن کاری با محکم گرفتن حریف در کشتی.
«چدار پاره کرده» حیوانی که پابند خود را پاره کرده است. چدار به ریسمانی گویند که یک دست و یک پای
حیوان (و بخصوص بز) را می بندند تا فقط بتواند راه برود و بتواند بجهد و شیطنت کند . که کنایه از آدم سرخودی
که اهل اطاعت یا مراعات نیست.
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۵ساعت 19:51  توسط حسن رمضانی
|